نویسنده : میثم متاجی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠

اگر می توانستم

بادها را نگه می داشتم

از حرکت

نسیم ها را هم

تا ردپای تو پاک نشود

از کوچه از خیابان

از روی لایه ای غبار

که در آستان ایوان قلب من

به جا مانده است.

فرمان می دادم موج ها بایستند

تا یک بار به دریا رفتنت

تا ابد روی تن ساحل

در ماسه گی خود بماند

تمام کفش های جهان را

به اندازه ی پاهای تو می دوختم

یا تمام پاهای جهان را

به اندازه ی ردپای تو می کشیدم.

اگر می توانستم!

پاها

دستها

و خاطرات به جا مانده در جنگ ها را

به صاحبان شان باز می گرداندم.

اگر می توانستم!

شعری عاشقانه بگویم

با او در تمام کوچه ها همقدم می شدم

تا به دنبال تو بیایم

افسوس که نمی توانم

و ردپاهای تو آنقدر لطیف و زیاد است

که به اندازه شان

واژه کشف نکرده ام

و هر بار که می خواهم از تو بنویسم

از تمام زبان های جهان

از تمام قبایل تاریخ

کلمه وام می گیرم

اما هنوز کافی نیست

و نتوانسته ام شعری عاشقانه بنویسم.

تو نه یک زنی

نه یک مرد

معشوقی که پراکنده ای در همه جا

در نگاه کودکی تنها

که تکه نان برایش از کفش مهم تر است

و از ترس گرسنگی

که مبادا غذای ش را تقسیم کند با کسی

حتی دل به عروسکی نبسته است.

تو نه یک زنی

نه یک مرد

ردپای تو روی تمام نیمکت های خالی نشسته است

عشق در نبودن ها

در ندیدن ها اتفاق می افتد.

اگر جهان پیشرفت کند

رنگی به خود بگیرد هر چیزی

و مرز قدم ها به اندازه ی دستور مغزها باشد

تنها یک نفر در قرارهای نیامده حاضر می شود

و در هجوم برق و اینترنت

قلب پاکت نامه ها را گرم می کند.








نویسنده : میثم متاجی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦

...دخترم خنده های معصومانه ات را بفرست

مهمات کم آورده ام

 

-

پدر همیشه لبخند می زند

او سلطان مهربانی هاست.

هر روز که می گذرد

موهاش بلد می شوند

که چگونه از قلبش یاد بگیرند

که به چه رنگ باشند.

موهای پدر هر لحظه سپید تر می شود

مثل کوهی بلند

با قله ای برفی و سفید

که رودخانه ها

با انبوه طراوت و درخت

از آن می گذرند.

بهترین کوهنورد جهان بودم

وقتی بر شانه های پدرم

همراه با نسیم می نشستم

من کوهی را صعود کرده بودم

که هیچ دردی نتوانست

از آن بالا برود

من کوهی را صعود کرده بودم

که اشک هاش از درون سینه اش جاری بود

شیرین و زلال

و بوی گل می داد

آه پدرم

تمام میوه های جهان بوی تو را دارند

تو را به چه تشبیه کنم؟

در کوهستان تنت

ببرهایی زندگی می کنند

که هر روز می دوند.

ای خشونت مهربان

آهوان درونت را دوست دارم

که چابک دور می شوند

از پنجه های تیز کار، از رنج.

من تپه ی کناری توام

کاش هیچ کوهی تکیه بر تپه ای نکند

با این همه

سرت که بر شانه ام باشد

حساب همه را صاف می کنم

و پرندگانم را

به خیابان ها می فرستم

تا سهم تو از زندگی را

از گوشه گوشه ی شهر بردارند...

ابرها

اضطراب اسکناس را

از قلب تو پاک کنند.

 

دوست دارم هم قد تو باشم

اما نه زمانی که خم شده ای

درخت ها ایستادگی شان را به تو می بخشند

پدرم بایست

میراث تو فقط ایستادن است.

 








نویسنده : میثم متاجی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧

 

 

 

 

 

 

باران که می بارد روی سر مادر

زیبا می شود.

چشم های پدر می خندد با درختان و گل های باغ

همسرم اما از صدای رعد و برق می ترسد

و طاها هنوز با کودکان دیگر

روی تن خیس کوچه بازی  می کند.

برای من اما تصمیم عجیبی است باران

فکر کنم به کودکان پابرهنه و آواره

یا چروک های چشم کشاورزان در حسرت باران؟

به ماهی ها

یا کودک چتر فروش که چترهای سیاهش

مثل کلاغ ها توی پیاده رو نشسته اند

به شاعرانی که زیر باران راه می روند

و کلمات خشک می نویسند

یا شاعرانی که در سرزمین های خشک می بارند

به تو فکر می کنم

که نه خیلی دور

در گستره ی بارانی که مرا پوشانده ایستاده ای

و صفحه ی سفید صورت ات

کلماتی که من می فرستم را می پذیرد

و از بارانی خیس می شوی

که من قطرات اش را می نوشم

به خشونت فکر می کنم به جنگ

که باران را شکسته اند.

چقدر دوست دارم آنقدر ببارد

تا خون توی رگ هایمان را بشوید

تا تمام گلوله ها

دست خالی برگردند

بدون قطره ای سرخی.

باران . باران . باران

باران مقدس است

شبیه اشک ها که می بارند زلال و مطهر.

با این همه جز شاعران

 همه تکلیف شان با باران مشخص است.