داستان جالب معروفترین عکس دنیا




باران که می بارد روی سر مادر
زیبا می شود.
چشم های پدر می خندد با درختان و گل های باغ
همسرم اما از صدای رعد و برق می ترسد
و طاها هنوز با کودکان دیگر
روی تن خیس کوچه بازی می کند.
برای من اما تصمیم عجیبی است باران
فکر کنم به کودکان پابرهنه و آواره
یا چروک های چشم کشاورزان در حسرت باران؟
به ماهی ها
یا کودک چتر فروش که چترهای سیاهش
مثل کلاغ ها توی پیاده رو نشسته اند
به شاعرانی که زیر باران راه می روند
و کلمات خشک می نویسند
یا شاعرانی که در سرزمین های خشک می بارند
به تو فکر می کنم
که نه خیلی دور
در گستره ی بارانی که مرا پوشانده ایستاده ای
و صفحه ی سفید صورت ات
کلماتی که من می فرستم را می پذیرد
و از بارانی خیس می شوی
که من قطرات اش را می نوشم
به خشونت فکر می کنم به جنگ
که باران را شکسته اند.
چقدر دوست دارم آنقدر ببارد
تا خون توی رگ هایمان را بشوید
تا تمام گلوله ها
دست خالی برگردند
بدون قطره ای سرخی.
باران . باران . باران
باران مقدس است
شبیه اشک ها که می بارند زلال و مطهر.
با این همه جز شاعران
همه تکلیف شان با باران مشخص است.
برای قلب جاودانی که صاحبش نیستم
تو فکر میکنی تردید هستی و چیزی جز خرد نیستی
تو خورشیدی بزرگی که بر سرم بالا میآید / آن هنگام که به خود یقین دارم.
ـ پل الوارـ
...
توی نامه نوشته بودی
دیدار ما بعد از جنگ
و اینگونه از تمام بمباران ها نجات یافتم.
بوی تو که با من بود
گلوله ها مسیرشان عوض می شد
و در سینه تپه ها آرام می گرفتند.
هیچوقت نتوانستم به روی دشمنانم اسلحه بکشم
چرا که مانند تو . می خندیدند
مانند تو می گریستند.
حتی اگر گلوله ایی بودم درون تفنگ
در خودم منفجر می شدم
تا با خودم و عشق تو جنگیده باشم.
چه جنگ نابرابری
تو مرا اشغال کرده ای
و با سرزمین خودت می جنگی
که اگر گلوله بر تن ام بخورد
این خون توست
که می ریزد از رگهایم.
سهم خودم از جنگ
سهم خودم از پیاده روها.خیابان ها و مردم را
برداشته ام برای اتاقم
و آنجا می جنگم
راه می روم و حرف می زنم .
چه جنگ نا برابری
تو سهمی از خاطراتم بر نداشتی
و این بوی تو بود
که سلول های تاریک ذهنم را
در نامه های هیچ وقت نیامده
فریب می دادند.
پرنده ها کوچ می کنند
و سرما آنقدر با درز پنجره ها می جنگد
تا بیاید و بزند تیرش را.
برای حضور هیچ وقت نبوده ات
انگشتهایم پیر می شوند
چرا که لمس گونه های زیبا
دست ها را جوان می کند.
پرنده ها که کوچ می کنند
پاییز از سفر بر می گردد
مانند من و تو
که یا در سفریم یا کوچ می کنیم.
پاییز که برسد
درز های اتاقم به زندان می روند
و سرمای روی صندلی فلزی
می دود توی استخوانم
و گاهی پاهای از دست رفته ام
نبودن شان یخ می زند.
زمستان که بیاید
جنگ لابه لای سرما می ایستد
سربازان بیشتری به خانه ها می روند
و چشم های بیشتری پر می شود از همسران و پدران.
زمستان که بیاید
یخ می زنند خاطره ها
و خشک تر می شوند سرفه ها.
من اما هیچ مدالی نمی خواهم
هیچ سهمی از جانبازی را
تقصیر هیچ دشمنی نیست
من با بوی تن معشوقه ام شیمیایی شدم.

