ابری در جیب هایم زندگی می کند

ابری در جیب هایم زندگی می کند

***

کودک که بودم مانند مه

خودم را به تن همه می پوشاندم

کوهستان را پرواز می کردم

و روی آخرین برگ ها می نشستم

معنی انتهای درخت

جایی که همسایه تنها باد بود

.

روی سینه رودخانه تاب می خوردم

و ماهی را دوست داشتم

برایم غذا نبودند ، زیبا بودند.

اما رودخانه مرا برد

به برکه ای که افتاب

هر روز اسمش را صدا می زد

و معنی صیاد را

در تلالو یک قلاب حس کردم

بری شدم کوچک

مادرم آب و پدرم آفتاب.

در برکه چرخیدم

مثل ماهی به دور طعمه اش

در بی فهمی قلاب

زخم را نفهمیدم

که گرسنه بودم

ابر شدم ابری خون آلود

که اشک نداشتم

کودک بودم و

باران نفهمیدم.

بادی وزید و

از برکه دست کشید رودخانه

دریا مسیر رفتن بود

درخت های توسکا

با من رفاقت دارند برگ های شان

و در دو سوی رودخانه

قلب شان پر از آب سرخ می شود.

من اما در مسیر رفتن بودم

آنکه از دور دریا را ببیند عاشق می شود

دشتی آبی وسیع

با گوشواره های زرد آفتاب

و کرانه هاش جادوی زیستن در مسیر سنگ.

و من از چاله به چاه

در رفتن بودم.

تکه ابری به من پیوست

بوسه زدیم و رعد در آسمان غرید

و تکه از هر کدام مان سیاه شد

گریستیم در سوگ یکدیگر

صدای مان اما له شد

و کسی نشنید و

آنانکه سر پناه نداشتند

تنها ناسزا گفتند به ما.

و رودخانه در مسیر رفتن بود به دریا

ما دو ابر بودیم در کنار برکه

که کودکان مان گرسنه بودند

و دل به قلاب بسته بودیم

که تلالو خوبی داشت و

ئر مراعات هم بودیم که رعد

نتازد بر گوش ماهی ها.

از مسیر رفتن

از کرانه به بیکران دریا

باد سوزناکی وزید و

چین انداخت و

چروکیده شد حس باران شدن در ما.

سخت سفید شدیم و

ساحل را تاب نیاوردیم

و باریدیم

بی هراس از رعد

با اندامی سپید و بوی توسکاهای وحشی

در جعبه ی آبی دریا فرو رفتیم

و ماهی ها دوباره برای مان

غذا نبودند، زیبا بودند.

برف ها روح سرگردان باران های نیامده اند

باران های مرده

که به تشییع خویش می روند.

 

آبان 93

 

 

 

/ 2 نظر / 35 بازدید
مژگان احمدی سوادکوه

سلام زنده باد بسیار برایم دلنشین و زیبا بود و چقدر به روحم نزدیک بود [قلب][گل][گل]

مژگان احمدی سوادکوه

سلام زنده باد بسیار برایم دلنشین و زیبا بود و چقدر به روحم نزدیک بود [قلب][گل][گل]