شعر. از رج بلند فرش

از رَجِ بلند فرش
مسیرم را پیدا می کنم
به گوشه ای خاکستری
جایی که نشسته ایی در آغوش گرما
و زمستان را با میل بافتنی
قد خودت سیاه می بافی.
لحظه ای در مسیر چروک های جوان صورت ات
در رَجِ غصه هات
خودم را می بینم
که از لمس نگاه و تن ات
در شبی که ماه جوان
ذوق زده از آمدن است
بر می گردد.
ابرها شاهدان عینی بوسه هان
که با طعم دریا
بر لب ساحل چسبیده اند.
خاطراتم را
با لباس های رنگارنگ
از چمدان بیرون می کشم
دلم برای عطر تنم تنگ شده بود .
تو داری آستین ها را می باف
برای دستی که دیگر نیست
و تنها چند لحظه هر روز
به خانه بر می گردد.
لباس ها مثل صفحات پر از کلمه ورق می خورند
و لبخند خشک قاب عکس
می گرید جای من
جای منی که دیگر چشم ندارم برای گریستن
که آنچه داشتم را
به صاحب ش به زمین
باز گرداندم.
می خواهم دست ات را بگیرم
بلندت کنم تا چای داغ بنوشیم
افسوس که تنها فرصت با تو بودن در خواب است
تو با انبوهی از ترس و غصه می آیی
و من دِلِ تنگِ نداشته ام را
باز به همراه می برم.
تو آستین ها را می بافی
برای دستی که دیگر نیست
من دو استکان چای می ریزم
سیگارم را آتش می زنم
و به جای نبودنت خیره می شوم.

مرگ فرزندان زیادی دارد
ما هر کدام با یکی شان دوستیم
گاهی در یک تصادف خیابانی
گاهی در یک جنگ
گاهی در هر کجای دیگر
لحظه دیدار و دوستی فرا می رسد
من در یک صبح زود
در اتفاق آفتاب و آسمان دیدمش
و اکنون که وارد خانه می شود
استکان چای دوم را می خورد
و می گوید:
" بلند شو، باید به خانه برگردیم "

میثم متاجی

 

/ 0 نظر / 22 بازدید