مازندران شرجی

 

برای مازیار رضوانی

 

باد که می وزد

دانه های سرگردان را

روی صورتم

لای چروک ها می کارد

و این نم شمال

این نم شور

جوانه ها را به آمدن تشویق می کند.

 

دارم کم کم پیر می شود

چیزهایی از شناسنامه پاک خواهد شد

عشق ناب ترین آنهاست

که هیچ کسی

عاشق پرستوی بهار نمی شود

چرا که تشویش مهاجرت

از وابستگی می کاهد.

 

دارم کم کم پیر می شوم

از عاشق شدن می ترسم

مثل رودخانه ی فراموش شده در تابستان

که نمی تواند عطش ریشه ها را نمناک کند.

هر روز از خانه بیرون می زنم

به ملاقات کسانی می روم

که هر کدام شان

تکه ای از جوانی ام را

در خناه های شان بزرگ می کند.

هیچ آفتابی نمی تواند آنقدر بماند

تا سیاهی از راه نرسد.

 

ای مازندران شرجی

وقتی که زنده ام

روی صورتم نهال می کاری

بگو اگر بمیرم

با من چه می کنی؟

با صداهایی اطراف من است.

مردم به من نگاه می کنند

به رودخانه ی صورتم

جز من همه می دانند که صدای پرستوها

از شاخه های لب و دهان من

بلند می شود.

 

 

میثم متاجی

/ 0 نظر / 39 بازدید