شعر پدر

 

 

 

پدر همیشه لبخند می زند

او سلطان مهربانی هاست.

هر روز که می گذرد

موهاش بلد می شوند

که چگونه از قلبش یاد بگیرند

که به چه رنگ باشند.

موهای پدر هر لحظه سپید تر می شود

مثل کوهی بلند

با قله ای برفی و سفید

که رودخانه ها

با انبوه طراوت و درخت

از آن می گذرند.

بهترین کوهنورد جهان بودم

وقتی بر شانه های پدرم

همراه با نسیم می نشستم

من کوهی را صعود کرده بودم

که هیچ دردی نتوانست

از آن بالا برود

من کوهی را صعود کرده بودم

که اشک هاش از درون سینه اش جاری بود

شیرین و زلال

و بوی گل می داد

آه پدرم

تمام میوه های جهان بوی تو را دارند

تو را به چه تشبیه کنم؟

در کوهستان تنت

ببرهایی زندگی می کنند

که هر روز می دوند.

ای خشونت مهربان

آهوان درونت را دوست دارم

که چابک دور می شوند

از پنجه های تیز کار، از رنج.

من تپه ی کناری توام

کاش هیچ کوهی تکیه بر تپه ای نکند

با این همه

سرت که بر شانه ام باشد

حساب همه را صاف می کنم

و پرندگانم را

به خیابان ها می فرستم

تا سهم تو از زندگی را

از گوشه گوشه ی شهر بردارند...

ابرها

اضطراب اسکناس را

از قلب تو پاک کنند.

 

دوست دارم هم قد تو باشم

اما نه زمانی که خم شده ای

درخت ها ایستادگی شان را به تو می بخشند

پدرم بایست

میراث تو فقط ایستادن است.

 

/ 36 نظر / 69 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

سلام میثم شعر زیبایی بود لذت بردم.به ما سر بزن با معرفت

هم باشگاهی

bashgahparvaz2013.blogfa سلام وبت خوووووووووووووووووووووب بهم سر بزنین پشیمون نمیشین منتظرتونما

پننجشنبه های سپید

با سلام وبلاگ کانون شعر سپید با کارگاه شعر چند تن از اعضا منتظر حضور و نقد و نظر شماست دوست عزیز. [گل]

پننجشنبه های سپید

با سلام وبلاگ کانون شعر سپید با کارگاه شعر چند تن از اعضا منتظر حضور و نقد و نظر شماست دوست عزیز. [گل]

ابوالفضل نظری

زندگی همین اش خوب است ... سلام با دو شعر و یک نگاه به فروغ فرخزاد به روزم و منتظر

سطرگریه

سلام زیبا بود به روزیم با کار تازه [گل

طاها

سلام در صورت تمایل به تبادل لینک خبر دهید موفق و سربلند باشید یاعلی مجید1: بچه ها، مجید هم رفت زل زده به من. نگاهش می کنم. ولی او باز هم به من زل می زند. به چشمانش که نگاه می کنم لبخند در چهره اش می نشیند. گریه ام می گیرد. او باز نگاهم می کند و می خندد. دیگر تاب نمی آورم. اشک در چشمانم سنگینی می کند. سر را پایین می اندازم. تا چشم در چشم نشویم. دو روزی می شود که عکسش را روی دیوارها چسبانده اند. عکسی که زیرش نوشته بودند: بچه ها، مجید هم رفت. خداحافظ مجید عزیزم ............................... مجید2 : دو قلوئه؟ چقدر اذیتش کردیم. هفت طبقه شکم داشت. وقتی می خواستیم باهاش شوخی کنیم بهش می گفتیم دو قلوئه؟ اون هم دست می گرفت به شکمش. انگار که بار سنگینی را بخواهد جابجا کند، ادای حامله ها رو در می آورد. بعد با اون شکمش ما رو هل می داد و پقی می زد زیر خنده. - چقدر تپله! تو پوست خودش نمی گنجه! آخرین باری که سر به سرش گذاشتیم دلخور شده بود. ولی به روی خودش نیاورد. ولی از چشاش خوندم که ناراحت شده. اگه دوباره ندیده بودمش هیچ موقع خودم رو نمی بخشیدم. حسرتش می موند تو دلم که چرا از دلش در نیاوردم. قربونت بشم مجید جان. آ

مریم کرمانی

سلام همکار شاعر.خوشحال شدم اینجا دیدمتون.شاد باشید