چون گمشده ای در انتظار غذا

چون گمشده ای در انتظار غذا

گرسنه ی مرگم
در این شهر که چقدر ساختمان 
برای افتادن است
چقدر ماشین برای برخورد.
مرگ باد ملایمی ست
 که از تپه ی خاکی م کم می کند
 
در این شهر 
که گاهی هر چه می خندی
شاد نمی شوی 
و هر چه می خوری گرسنه ای
چون گمشده ای تشنه
که تنها به دریا می رسد .
ای مرگ
ای استسقاء شور
گرسنه ی ذاتی
تشنه مخمور 
دری بگشا برای گمشدگان .
 
پس تو کجایی؟ ای یار 
که امیدم 
جز قدمگاه نمناک تو نیست 
و هر خیابانی که در افق گونه های توست 
خورشید مشعشع شعاع راه است.
دستی تکان بده
چادری برقصان 
چون پناهگاهی معتدل و مخفی
رکود باد را 
به رخ شهر
به رخ بیابان بکش
بگذار ذرات من تیغ باد را نپوشند.
 
لباس رفتگران را بپوش
آنانی که از من رفته اند
و در فرش خیابان و کوچه ها
گل و درخت شده اند را بردار
آنانی که خانه و خیابان شده اند را 
بِکَن
برگردان به من.
خاکم من
نامیرا و باقی
گوشت و استخوان اگر نباشم
گل و درختم
گوشت و استخوان اگر نباشم
خانه و خیابانم
بگذار مرگ بر طبل بادی ش بکوبد
با روح روان من چه می کند؟
 
میثم متاجی
 
/ 2 نظر / 41 بازدید
محبوبه

مثل همیشه عالی بود استاد...

فاطمه اسماعیلی

سلام استادم خسته نباشی. مثل همیشه عالی